تبليغاتX
مجنون لیلی
مجنون لیلی

...باور روز برای گذر از شب کافیست

زمان:.............................. یکی از شب های قشنگ خدا!

نویسنده:......................... یکی در حوالی نگاه تو!

.
.
.

فقط کافی است: دست روی شانه ام بگذاری و بگویی: "تـــــــو خــــــوبی!". تا من برای همیشه خوب باشم...

فقط کافی است: قطره ای از نگاهت بنوشم و راه به این درازی را تا آخـــــــــــر بدوم...

فقط کافی است: نگاهم کنی!

فقط کافی است: نگاهت در نگاهم طلاقی کند...

-----------------------------------
پ.ن:

و كاش چشم تو را شاعری غزل می كرد
و عشق را به نگاه تو مستدل می كرد

از آن حلاوت بی منتهای لب هایت
شبی دهان مرا كاسه ی عسل می كرد

و دست های مرا دور پیكرت بانو
شبیه حلقه ی سیاره ی زحل می كرد

چه خوب می شد اگر شاعرت نمی ترسید
بدون واهمه گاهی تو را بغل می كرد...

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 18:20 توسط مجنون| |

وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می‌دیدم.

یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او می‌گفتم که در ذهنم چه می‌گذرد. من طلاق می‌خواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمی‌رسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟

از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی شود. ظرف غذایش را به کناری پرت کرد و سرم داد کشید، تو مرد نیستی! آن شب، دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم. او گریه می‌کرد. می‌دانم دوست داشت بداند که چه بر سر زندگی‌اش آمده است. اما واقعاً نمی‌توانستم جواب قانع‌کننده‌ای به او بدهم. من دیگر دوستش نداشتم، فقط دلم برایش می‌سوخت.

با یک احساس گناه و عذاب وجدان عمیق، برگه طلاق را آماده کردم که در آن قید شده بود می‌تواند خانه، ماشین، و 30% از سهم کارخانه‌ام را بردارد. نگاهی به برگه‌ها انداخت و آن را ریز ریز پاره کرد. زنی که 10 سال زندگیش را با من گذرانده بود برایم به غریبه‌ای تبدیل شده بود. از اینکه وقت و انرژیش را برای من به هدر داده بود متاسف بودم اما واقعاً نمی‌توانستم به آن زندگی برگردم چون عاشق یک نفر دیگر شده بودم. آخر بلند بلند جلوی من گریه سر داد و این دقیقاً همان چیزی بود که انتظار داشتم ببینم. برای من گریه او نوعی رهایی بود. فکر طلاق که هفته‌ها بود ذهن من را به خود مشغول کرده بود، الان محکم‌تر و واضح‌تر شده بود.

روز بعد خیلی دیر به خانه برگشتم و دیدم که پشت میز نشسته و چیزی می‌نویسد. شام نخورده بودم اما مستقیم رفتم بخوابم و خیلی زود خوابم برد چون واقعاً بعد از گذراندن یک روز لذت بخش با معشوقه جدیدم خسته بودم. وقتی بیدار شدم، هنوز پشت میز مشغول نوشتن بود. توجهی نکردم و دوباره به خواب رفتم.
صبح روز بعد او شرایط طلاق خود را نوشته بود: هیچ چیزی از من نمی‌خواست و فقط یک ماه فرصت قبل از طلاق خواسته بود. او درخواست کرده بود که در آن یک ماه هر دوی ما تلاش کنیم یک زندگی نرمال داشته باشیم. دلایل او ساده بود: وقت امتحانات پسرمان بود و او نمی‌خواست که فکر او بخاطر مشکلات ما مغشوش شود.

برای من قابل قبول بود. اما یک چیز دیگر هم خواسته بود. او از من خواسته بود زمانی که او را در روز عروسی وارد اتاقمان کردم به یاد آورم. از من خواسته بود که در آن یک ماه هر روز او را بغل کرده و از اتاقمان به سمت در ورودی ببرم. فکر می‌کردم که دیوانه شده است. اما برای اینکه روزهای آخر با هم بودنمان قابل‌تحمل‌تر باشد، درخواست عجیبش را قبول کردم.

درمورد شرایط طلاق همسرم با معشوقه‌ام حرف زدم. بلند بلند خندید و گفت که خیلی عجیب است. و بعد با خنده و استهزا گفت که هر حقه‌ای هم که سوار کند باید بالاخره این طلاق را بپذیرد.

از زمانیکه طلاق را به طور علنی عنوان کرده بودم من و همسرم هیچ تماس جسمی با هم نداشتیم. وقتی روز اول او را بغل کردم تا از اتاق بیرون بیاورم هر دوی ما احساس خامی و تازه‌کاری داشتیم. پسرم به پشتم زد و گفت اوه بابا رو ببین مامان رو بغل کرده. اول او را از اتاق به نشیمن آورده و بعد از آنجا به سمت در ورودی بردم. حدود 10 متر او را در آغوشم داشتم. کمی ناراحت بودم. او را بیرون در خانه گذاشتم و او رفت که منتظر اتوبوس شود که به سر کار برود. من هم به تنهایی سوار ماشین شده و به سمت شرکت حرکت کردم.

در روز دوم هر دوی ما برخورد راحت‌تری داشتیم. به سینه من تکیه داد. می‌توانستم بوی عطری که به پیراهنش زده بود را حس کنم. فهمیدم که خیلی وقت است خوب به همسرم نگاه نکرده‌ام. فهمیدم که دیگر مثل قبل جوان نیست. چروک‌های ریزی روی صورتش افتاده بود و موهایش کمی سفید شده بود. یک دقیقه با خودم فکر کردم که من برای این زن چه کار کرده‌ام.

در روز چهارم وقتی او را بغل کرده و بلند کردم، احساس کردم حس صمیمیت بینمان برگشته است. این آن زنی بود که 10 سال زندگی خود را صرف من کرده بود. در روز پنجم و ششم فهمیدم که حس صمیمیت بینمان در حال رشد است. چیزی از این موضوع به معشوقه‌ام نگفتم. هر چه روزها جلوتر می‌رفتند، بغل کردن او برایم راحت‌تر می‌شد. این تمرین روزانه قوی‌ترم کرده بود!

یک روز داشت انتخاب می‌کرد چه لباسی تن کند. چند پیراهن را امتحان کرد اما لباس مناسبی پیدا نکرد. آه کشید و گفت که همه لباس‌هایم گشاد شده‌اند. یکدفعه فهمیدم که چقدر لاغر شده است، به همین خاطر بود که می‌توانستم اینقدر راحت‌تر بلندش کنم.

یکدفعه ضربه به من وارد شد. بخاطر همه این درد و غصه‌هاست که اینطور شده است. ناخودآگاه به سمتش رفته و سرش را لمس کردم.

همان لحظه پسرم وارد اتاق شد و گفت که بابا وقتش است که مامان را بغل کنی و بیرون بیاوری. برای او دیدن اینکه پدرش مادرش را بغل کرده و بیرون ببرد بخش مهمی از زندگیش شده بود. همسرم به پسرمان اشاره کرد که نزدیکتر شود و او را محکم در آغوش گرفت. صورتم را برگرداندم تا نگاه نکنم چون می‌ترسیدم در این لحظه آخر نظرم را تغییر دهم. بعد او را در آغوش گرفته و بلند کردم و از اتاق خواب بیرون آورده و به سمت در بردم. دستانش را خیلی طبیعی و نرم دور گردنم انداخته بود. من هم او را محکم در آغوش داشتم. درست مثل روز عروسیمان.

اما وزن سبک‌تر او باعث ناراحتیم شد. در روز آخر، وقتی او را در آغوشم گرفتم به سختی می‌توانستم یک قدم بردارم. پسرم به مدرسه رفته بود. محکم بغلش کردن و گفتم، واقعاً نفهمیده بودم که زندگیمان صمیمیت کم دارد. سریع سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. وقتی رسیدم حتی در ماشین را هم قفل نکردم. می‌ترسیدم هر تاخیری نظرم را تغییر دهد. از پله‌ها بالا رفتم. معشوقه‌ام که منشی‌ام هم بود در را به رویم باز کرد و به او گفتم که متاسفم، دیگر نمی‌خواهم طلاق بگیرم.

او نگاهی به من انداخت، تعجب کرده بود، دستش را روی پیشانی‌ام گذاشت و گفت تب داری؟ دستش را از روی صورتم کشیدم. گفتم متاسفم. من نمی‌خواهم طلاق بگیرم. زندگی زناشویی من احتمالاً به این دلیل خسته‌کننده شده بود که من و زنم به جزئیات زندگیمان توجهی نداشتیم نه به این دلیل که من دیگر دوستش نداشتم. حالا می‌فهمم دیگر باید تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روی او را در آغوش گرفته و از اتاق خوابمان بیرون بیاورم. معشوقه‌ام احساس می‌کرد که تازه از خواب بیدار شده است. یک سیلی محکم به گوشم زد و بعد در را کوبید و زیر گریه زد. از پله‌ها پایین رفتم و سوار ماشین شدم. سر راه جلوی یک مغازه گل‌فروشی ایستادم و یک سبد گل برای همسرم سفارش دادم. فروشنده پرسید که دوست دارم روی کارت چه بنویسم. لبخند زدم و نوشتم، تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز صبح بغلت می‌کنم و از اتاق بیروم می‌آورمت.

شب که به خانه رسیدم، با گلها دست‌هایم و لبخندی روی لبهایم پله‌ها را تند تند بالا رفتم و وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم روی تخت افتاده و مرده است! او ماه‌ها بود که با سرطان می‌جنگید و من اینقدر مشغول معشوقه‌ام بودم که این را نفهمیده بودم. او می‌دانست که خیلی زود خواهد مرد و می‌خواست من را از واکنش‌های منفی پسرمان بخاطر طلاق حفظ کند. حالا حداقل در نظر پسرمان من شوهری مهربان بودم.

جزئیات ریز زندگی مهمترین چیزها در روابط ما هستند. خانه، ماشین، دارایی‌ها و سرمایه مهم نیست. اینها فقط محیطی برای خوشبختی فراهم می‌آورد اما خودشان خوشبختی نمی‌آورند.

سعی کنید دوست همسرتان باشید و هر کاری از دستتان برمی‌آید برای تقویت صمیمیت بین خود انجام دهید.

---------------------------
نقل از: مردمان

نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 7:13 توسط مجنون| |

یه روزایی مثه حالا، همش تو فکر آینده ام

یه روزایی حالم خوش نیست، همون روزا که می خندم

نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 20:45 توسط مجنون| |

آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک بچه قورباغه و یک کرم همدیگر را دیدند
آن ها توی چشم های ریز هم نگاه کردند...
...و عاشق هم شدند.
کرم، رنگین کمان زیبای بچه قورباغه شد،
و بچه قورباغه، مروارید سیاه و درخشان کرم..
بچه قورباغه گفت: «من عاشق سرتا پای تو هستم»
کرم گفت:« من هم عاشق سرتا پای تو هستم.قول بده که هیچ وقت تغییر نمی کنی..»
بچه قورباغه گفت :«قول می دهم.»
ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.
درست مثل هوا که تغییر می کند.
دفعه ی بعد که آنها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه دو تا پا درآورده بود.
کرم گفت:«تو زیر قولت زدی»
بچه قورباغه التماس کرد:« من را ببخش دست خودم نبود...من این پا ها را نمی خواهم...
...من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»
کرم گفت:« من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را می خواهم.
قول بده که دیگر تغییر نمیکنی.»
بچه قورباغه گفت قول می دهم.
ولی مثل عوض شدن فصل ها،
دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند،
بچه قورباغه هم تغییر کرده بود. دو تا دست درآورده بود.
کرم گریه کرد :«این دفعه ی دوم است که زیر قولت زدی.»
بچه قورباغه التماس کرد:«من را ببخش. دست خودم نبود. من این دست ها را نمی خواهم...
من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»
کرم گفت:«و من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را...
این دفعه ی آخر است که می بخشمت.»
ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.
درست مثل دنیا که تغییر می کند.
دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند،
او دم نداشت.
کرم گفت:«تو سه بار زیر قولت زدی و حالا هم دیگر دل من را شکستی.»
بچه قورباغه گفت:«ولی تو رنگین کمان زیبای من هستی.»
«آره، ولی تو دیگر مروارید سیاه ودرخشان من نیستی. خداحافظ.»
کرم از شاخه ی بید بالا رفت و آنقدر به حال خودش گریه کرد تا خوابش برد.
یک شب گرم و مهتابی،
کرم از خواب بیدار شد..
آسمان عوض شده بود،
درخت ها عوض شده بودند
همه چیز عوض شده بود...
اما علاقه ی او به بچه قورباغه تغییر نکرده بود. با این که بچه قورباغه زیر قولش زده بود، اما او تصمیم گرفت ببخشدش.
بال هایش را خشک کرد.
بال بال زد و پایین رفت تا بچه قورباغه را پیدا کند.
آنجا که درخت بید به آب می رسد،
یک قورباغه روی یک برگ گل سوسن نشسته بود.
پروانه گفت:«بخشید شما مرواریدٍ...»
ولی قبل از اینکه بتواند بگوید :«...سیاه و درخشانم را ندیدید؟»
قورباغه جهید بالا و او را بلعید،
و درسته قورتش داد.
و حالا قورباغه آنجا منتظر است...
...با شیفتگی به رنگین کمان زیبایش فکر می کند...
...و نمی داند که کجا رفته.

---------
از مرگ نترسیم از این بترسیم که وقتی زنده ایم چیزی درون ما بمیرد.

نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 11:14 توسط مجنون| |

به تقویم ها اعتمادی نیست

اگر در نگاه و دلت تحولی اتفاق افتاده

 مبارکت باشد...

نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 8:15 توسط مجنون| |

من

سجده شکر به جا می آورم بر خاک

هرگاه که لبهایم

به آستان بوسه گاه تو می رسد

من

طواف می کنم

روزی هزار هزار بار

به دور سرت

من

دخیل می بندم

با بلندترین تار مویم

به ضریح دستانت

من...

نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 7:4 توسط مجنون| |

تمام آرزوی این جان بی قرار نشستن و محو تماشایت شدن است

وقتی که موهایت را شانه می زنی...

 و  اینکه بیاید شانه را از دستت بگیرد... در آغوشش بنشینی... با سر انگشت نوازش دانه دانه زلفت را شانه بزند. 

و برای هزارمین بار یقین کند که زیباترینِ هستی نصیب دلش شده است...
.
.
.
آغوشم، عطر مویت را کم دارد...

امشب... همین لحظه... همین جا... چقـــــــــــــــــــدر دلم هوایت را کــــــــــــرد...

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 21:58 توسط مجنون| |

سلام ماه من...

سلام بانوی شب های دغدغه...

سلام بانوی شب های بیقراری...

سلام بانوی هر آرامش داشته و نداشته...

سلام بانوی آرزوهای سبز و یاسی...

سلام حضرت زیبا...

.....
....
...

هر وقت باران می بارد می آیی و هر وقت می آیی بارانی می شوم... نبودنت چقدر سخت است...

بی تو این ثانیه های بی بركت، سكوت و دلتنگی را با خود یدك می كشند.
كاش می شد آتشی بپا كنم و همه ثانیه های بی تو را بسوزانم و بر تن همه جمله هایی كه ردی از عبور تو را ندارند، شعله بكشم.
دست خودم كه نیست دلتنگت كه می شوم، به گوشه نارنجستان خیالت پناه می برم و در عطر شیرین خاطرات با تو بودن خودم را گم می كنم.
...امشب ولی برایت می نویسم روزی پنج نوبت، در مسجد جامع چشم هایت به نماز می ایستم و برای همه عاشقان روی زمین دعا می کنم...

از نو برایت می نویسم:
خستگی یک کوه بر شانه‌هایم سنگینی می کند... اما من هنوز عاشقم.
نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 12:57 توسط مجنون| |

هرشب، وقت شبت بخیر عزیزکم هایی که برایم می نویسی...

وقت قولی که می دهم که زود بخوابم...

به تو فکر می کنم.

فکر می کنم به اینکه یکی از علاقه های عمیقم در آغوش کشیدن تو است.

اینکه موقع غذا درست کردنت، ظرف شستنت، از پنجره بیرون را نگاه کردنت و یا هرکار دیگری که فکرش را بکنی،

نرم و آرام بیایم و از پشت ِ سر، دستهایم را حلقه کنم دورت و بفشارمت در آغوشم.

این که شب وقت خوابیدن سر روی سینه ام گذاشته و با آرامش بخوابی...

در حالی که بوی خوب موهایت بپیچد در سرم و  بترسم حتی تکانی بخورم که بیدارت کند.

هُرم نفس هایت بخورد به انحنای گردنم، گرم شوم... گرم تر شوم...

تو خواب باشی، اما آرام در گوش ات بخوانم:

"آیا تا به حال آن قدر کسی را دوست داشته ای که نخواهی، خوابش را بیاشوبی حتی با صدای نفست؟"

و تو آرام دستم را بفشاری که یعنی دوست داشته ای...

و من سرت را بفشارم به سینه ام که می دانم جان دلم...

نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 17:47 توسط مجنون| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ