تبليغاتX
مجنون لیلی
مجنون لیلی

...باور روز برای گذر از شب کافیست

"نیا نیا گل نرگس جهان که جای تو نیست

دو صد ترانه به لبها یکی برای تو نیست



نیا نیا گل نرگس که در زلال دلی

هزار آینه نقش و یکی ز خال تو نیست



نیا نیا گل نرگس تو را به خاک بقیع

که شهر ما نه مُحیای گامهای تو نیست



نیا نیا گل نرگس نیا به دعوت ما

هزار نامه کوفی یکی برای تو نیست



نیا نیا گل نرگس به آسمان سوگند

قسم به نام و نهادت دلی برای تو نیست



نیا نیا گل نرگس ز رنجمان تو مکاه

کسی ز خلق و خلائق فدای راه تو نیست



نیا نیا گل نرگس بدان و آگه باش

که جای سجده گه ِ ما هنوز مال تو نیست



نیا نیا گل نرگس به مادرت زهرا

کسی برای شهادت به کربلای تو نیست



نیا نیا گل نرگس سقیفه ها برپاست

ردای سبز خلافت ولی برای تو نیست



نیا نیا گل نرگس فدا شوی مولا

برای عصر عجیبی که خواستار تو نیست



نیا نیا گل نرگس که چون علی تنها

به فجر صبح ظهورت کسی کنار تو نیست



نیا نیا گل نرگس به جان تشنه عشق

دعا دعای ظهور است ولی برای تو نیست



نیا نیا گل نرگس به مجلس ندبه

که ندبه ، ندبه خرقه است و پایگاه تو نیست



نیا نیا گل نرگس دعای عهد کجاست؟

نه، این نماز جماعت به اقتدای تو نیست"

--------------------
شاعر:"؟؟؟"

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 12:56 توسط مجنون| |

تماشايی ترين تصوير دنيا می شوی گاهی
دلم می پاشد از هم بس که زيبا می شوی گاهی
حضور گاهگاهت بازی خورشيد با ابر است
که پنهان می شوی گاهی و پيدا می شوی گاهی
به ما تا می رسی کج می کنی يکباره راهت را
ز ناچاريست گر همصحبت ما می شوی گاهی
دلت پاک است اما با تمام سادگيهايت
به قصد عاشق آزاری معما می شوی گاهی
تو را از سرخی سيب غزلهايم گريزی نيست
تو هم مانند حوا زود اغوا می شوی گاهی

نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 8:27 توسط مجنون| |

چو کس با زبان دلم آشنا نیست

چه بهتر که از شکوه خاموش باشم

چو یاری مرا نیست، بهتر

که از یاد یاران فراموش باشم

***

(دکتر علی شریعتی)

نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 8:25 توسط مجنون| |

من اگر روح پريشان دارم
من اگر غصه هزاران دارم
گله از بازي دوران دارم
دل گريان،لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم...
در غمستان نفسگير، اگر
نفسم ميگيرد
آرزو در دل من
متولد نشده، مي ميرد
دل گريان،لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم...
من اگر پشت خودم پنهانم
من اگر خسته ترين انسانم
به وفاي همه بي ايمانم
دل گريان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم...

نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 8:23 توسط مجنون| |

هر چه زیباست مرا یاد تو می اندازد


آن که بیناست مرا یاد تو می اندازد


تو که نزدیک تر از من به منی می دانی


دل که شیداست مرا یاد تو می اندازد


هر زمان نغمه ی عشقی است که من می شنوم


از تو گویاست، مرا یاد تو می اندازد


دیگران هر چه بخواهند بگویند که عشق


بی کم و کاست مرا یاد تو می اندازد


ساعتی نیست فراموش کنم یاد تو را


غم که با ماست مرا یاد تو می اندازد
نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 8:10 توسط مجنون| |

روي آن شيشه تبدار تو را " ها " کردم

اسم زيباي تو را با نفسم جا کردم


حرف با برف زدم سوززمستاني را


 با بخار نفسم وصل به گرما کردم


شيشه بد جور دلش ابري و باراني شد


شيشه را يک شبه تبديل به دريا کردم


عرقی سرد به پيشاني آن شيشه نشست


 تا به اميد ورود تو دهان وا کردم


در هواي نفسم گم شده بودي اي عشق


 با سرانگشت، تو را گشتم و پيدا کردم


با سرانگشت کشيدم به دلش عکس تو را


عکس زيباي تو را سير تماشا کردم


و به عشق تو فرآيند تنفس را هم                                     


جذب اکسيژن چشمان تو معنا کردم


باز با بازدمي اسم تو بر شيشه نشست


 من دمم را به اميد تو مسيحا کردم


پنجره دفترم امروز شد و شيشه غزل


 و من امروز براين شيشه تو را " ها " کردم


آن قدر آه کشيدم که تو اين شعر شدي


جاي هر واژه، نفس پشت نفس جا کردم

نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 8:3 توسط مجنون| |

تو از دردی كه افتادست بر جانم چه می دانی؟


دلم تنها تو را دارد ولی با او نمی مانی


تمام سعی تو كتمان عشقت بود در حالی


كه از چشمان مستت خوانده بودم راز پنهانی


فقط يك لحظه... آری... با نگاهی اتفاق افتاد


چرا عاقل كند كاری كه بازآرد پشيمانی؟

نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 8:0 توسط مجنون| |

تو را به جای همه زنانی که نشناختم دوست دارم.
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم.
برای خاطر عطر نان گرم
و برفی که آب می‌شود
و برای نخستین گل‌ها
تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم .
تو را به جای همه کسانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم.
بی تو جز گستره‌ یی بی‌کرانه نمی‌بینم
میان گذشته و امروز.
از جدار آیینه‌ی خویش گذشتن نتوانستم
می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
درست آن گونه که لغت به لغت از یادش می‌برند.
تو را دوست می‌دارم برای خاطر فرزانه‌گی‌ات که از آن من نیست.
به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم
می‌اندیشی که تردیدی اما تو تنها دلیلی
تو خورشید رخشانی که بر من می‌تابی هنگامی که به خویش مغرورم
سپیده که سر بزند
در این بیشه‌زار خزان زده شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوئیدیم.
پس به نام زندگی:
هرگز نگو هرگز
نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 7:58 توسط مجنون| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ